تبليغاتX
بدون سانسور

بدون سانسور

می خوام جایی گفته بشن

اگه بچم فردا ازم پرسید مامان چرا با بابا ازدواج کردی اگه دوستش نداشتی؟ بهش میگم نمی دونی چقدر سخته تمام عمر دوست نداشته شدن ، تمام عمر تنها بودن ، خیلی سخته ، جوون که باشی خوب تحمل می کنی ، یا اصلا برات دایورته ، هرچی بزرگتر میشی ، زمان تنها بودنت که بیشتر میشه سخت میشه ، زندگی تلخ میشه ، باباتم تنها کسی بود که منو دوست داشت ، منو واس خاطر خودم دوست داشت. گفتم بذا یه قصه ی عاشقانه لااقل پایانش خوش باشه واسه عاشقش ! هرچند اون قصه مال من نباشه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 20:29  توسط ساره  | 

مردی که همیشه شلوار و پیرهن و کفش مردونه می پوشه به درد من نمی خوره

پدسگ جذابه ها ولی همین جوری واسهه پشت ویترین خوبه

یا اینکه ببریش مهمونی به بقیه (خصوصا فامیلا و بزرگترها) نشونش بدی

مرد باید کفش کتونی هم بپوشه

باید بلد باشه بیفته دنبالت کنه ، باهات برف بازی کنه ، باید حداقل یه بار تو عمرش رو چمن خوابیده باشه ، صدسالی یه بار باهات الاکلنگ بازی کنه ، به موقعش هم کفش مردونه اش رو بپوشه و باهات بیاد مهمونی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 22:23  توسط ساره  | 

چی به سر ما اومد؟

یه زمانی یه دخترک ساده بودیم با موهای نرم دست و یه موهای نازک و نرم که نمیشه بهشون گفت مو روی صورتمون. وقتی یکی نازمون می کرد با یه پوست نرم و لطیف سر و کار داشت . الان از بس بلا سر پوستم آوردم دیگه می ترسم کسی دست نوازش سوم دراز کنه. مگه من اون موقع ها زشت بودم؟ مگه این پرزهای ریز اصلا درست حسابی دیده میشدن که من افتادم به جونشون. اصلا یادمه یه زمانایی بود که از هر صد تا زن/دختر دو نفر موهای دستشون رو هم می زدن. کسی آرایش نمی کرد. نهایت آرایش زنها یه رژ لب بود. حالا صبح به صبح خالی های ابرو رو پر کن ، زیرر چشا رو سفید کن سیاهیش معلوم نشه ، خط چشم بکش ، رژ بزن ، حالا اونایی که بیشتر آرایش می کنن یه لایه هم رو پوستشون می کشن و رژ گونه.

چرا باید همه ی ما خوشگل تر از اونی باشیم که هستیم

اصلا مگه ما قبلا زشت بودیم؟ چرا باید هممون شبیه خارجی ها شیم ، پوستای بدون مو و صاف و صوف وموهای روشن و ....

اصلا چی شد ماها اینقدر جوش جوشی شدیم. جز اینه که دیگه آرامش نداریم ، همش تنهاییم

جز اینه که هرچی گذشت ارزشمون به عنوان آدم بودن کمتر شد و هروقت خوشگلتر بودیم بیشتر تحویلمون گرفتن ، وقتی آرایش کردیم بهمون احترام گذاشتن. وقتی مانتوی گشاد پوشیدیم جواب سلاممون رو به زور دادن و وقتی تنگ پوشیدیم همه بهمون لبخند مهربانانه می زدن. اشتباه نگیرید لبنخند هرز نه ، باهامون مهربونتر شدن.

چیزی که حقمون بود رو ازمون دریغ کردن تا به خاطر به دست آوردنش اینقدر تو زحمت بیفتیم

اگه هیچ زنی آرایش نمی کرد ، دماغشو عمل نمی کرد ، صورتشو موم نمیذاشت ، موهاشو رنگ نمی کرد ابروهاشو لباشو نقاشی نمی کرد تا کلفت تر شه ، آیا مردها با هیچ زنی ازدواج نمی کردن؟ سمت هیچ زنی نمی رفتن؟ می رفتن تا کره ی مریخ و یه زن آنجلینا جولی دماغ قلمی مو قشنگ میاوردن؟

ما زنا چه بلایی داریم سر خودمون میاریم؟ مردها چه بلایی دارن سر ما میارن؟

پ.ن: در مورد جمله آخر باید بگم که این یک فرآیند دو طرفه است و نمیشه یه طرف رو مقصر دونست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 15:49  توسط ساره  | 

بلخره عاشق شدم

اما عاشق آدم اشتباهی شدم

نمی دونستم زن داره خب حلقه هم نمینداخت

از خیلی جهات شبیه من و از خیلی جهات کاملا متفاوت

فک کنم یک سالی بود و باید بگم وقتی نمی دیدمش کاملا یادم میرفت مث تابستونا و ...

به شدت دعا می کنم دوباره فکرش برنگرده تو مخم

حالا دیگه از خدا می خوام عاشق بشم و کسی که عاشقش شدم منو بخواد و راهی برای رسیدن بهش باشه نه اینکه صرفا یکی باشه که من عاشقش بشم

در ضمن خیلی خیلی خیلی حس خوبی بود این عاشق شدن و لذت بخش بود همین لذت این حس خوب باعث میشد کمتر بخوام که از فکرش بیام بیرون

اینم نوشتم که فکر نکنین مردم !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 23:56  توسط ساره  | 

هیچ وقت به دوستتون / فامیلتون و هیچ ان دیگه ای نسپرید که براتون بره خواستگاری/درخواست آشنایی . اگر یک درصد احتمال جواب مثبت باشه همون یک درصد هم میشه صفر!

حالا از ما گفتن بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 0:48  توسط ساره  | 

بهش همون اول گفتم نه. گفتم دلم می خواد با کسی باشم که ازم بزرگتر باشه. با اینکه تو دید اول ازش خوشم اومده بود و همون موقع تو دلم گفتم کاش یه کم بزرگتر بود. نمی دونستم بعدها عاشقم میشه. حالا ولی میگم میشد کار دیگه ای کرد که نه سیخ بسوزه نه کباب . میشد باهاش بود . باش میرفتم این ور اونور و خوش میگذروندم بعد یه مدت بالاخره جفتمون از یه چیزایی بدمون میومد دیگه عوضش خوش گذرونده بودم. مثل زیزی. به هیچ انی جواب رد نمیده. با همه هم میره سینما و کوه و ...  طرف اصلا عینهو سوسکه قیافش ولی براش مهم نیست. البته دوست داره با یکدومشون ازدواج کنه ولی نمیدونه یا خودشو می زنه به ندونستن که هیچ کدوم واسه ازدواج نمیان جلو (هرچند با این اسم میان جلو)

بی خیال بابا. اصلا نمی خوام با یکی خوش بگذرونم وقتی می دونم نمی خوام باهاش بمونم

اصلا کلا نمی خوام خوش بگذرونم

اصلا می خوام خوش بگذرونم ولی تنهایی

خیلی هم خوب

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 0:40  توسط ساره  | 

قسمت من همش نرسیدن
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 23:34  توسط ساره  | 

بعد از بوسه بارانمان

لبانم طعم تلخ عطرت را گرفت

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 18:24  توسط ساره  | 

موسیقی گوش دادن خیلی لذت بخشه

بدیش اینه که ارگاسم نداره

بعد اذیت میشی خوب

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 23:25  توسط ساره  | 

دوست دارم دوباره از اول زندگی کنم و بذارم هر چندبار که دلم می لرزه عاشق بشم. بذارم تمام آدمهایی که بهم ابراز علاقه کردن به این کارشون ادامه بدن نه اینکه هر دو رو سرکوب کنم ، هم قلب خودم هم دیگری
از اینکه بیست و یک سالمه و جز یک بار ، دیگه دلم نلرزیده و طعم بی تابی عاشق شدن رو نچشیدم احساس خوبی ندارم
مثل آدم بیست و یک ساله ای که تاحالا هیچ وقت موسیقی گوش نداده
الان حتی اگه بخوام هم نمی تونم دلم رو از اسارت عقلم آزاد کنم
دلم هوس های دخترانه ای داره که هیچ وقت نذاشتم ابراز وجود کنند
هیچ وقت نشده از کسی کادو بگیرم
به کسی کادو بدم
با صدای اس ام اس یا زنگ تلفن حتی یه ذره ضربان قلبم بره بالا
هیچ وقت هیچ تاریخی رو به عنوان تاریخ تولد کسی که دوستش دارم به یاد نسپردم
تو دوران نوجوونی ، طالع پسر مورد علاقه ام رو بخونم
سوپرایز شم یا سوپرایز کنم کسی رو
باهاش برم بیرون! فقط به اندازه ی یک چای خاطره

 

اینو سیو داشتم و نمی نوشتم . شاید چون روم نمیشد اینقدر برهنه شم. نوشتم برای آتوسا . فقط

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 17:21  توسط ساره  | 

به تمام پسرهای جوون که هنوز وقت دارن توصیه می کنم برن یه ساز یاد بگیرن بزنن

هیچ زنی بدش نمیاد

بیشتر زنها عاشقشن

هم شانس ازدواجتون میره بالا هم شانس دوام ازدواجتون

باز بگین هیشکی نبود به ما بگه

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 18:29  توسط ساره  | 

داشتم تبلیغ انگشتر افزایش میل جنسی رو همزمان با لمیدن رو این کاناپه های نمدار ویلای اجاره ایمون می دیدم بعد به این فکر می کردم که اگر من یکی از اینا دستم کنم باید تو خیابون از بقل هر مذکری که رد میشم خفتش کنم همونجا وسط خیابون کار رو به انجام برسونم!

انگشتر کاهش میل جنسی نیومده هنوز؟؟؟ اگه بیاد من نمره های دانشگام خیلی بالاتر میشه ها. باور کنید

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 20:13  توسط ساره  | 

وقتی اینجا رو تاسیس کردم تصمیم گرفتم بدون سانسور بدون سانسور اونهایی که می خوام رو بنویسم حتی اگر در حد استفراغ کردن و به گه کشیدن همه چی باشه . فقط یک معیار نوشتن داشتم و اون بدون سانسور بودنشه حالا هر کس شری که بود بود

از همون اول با خودم عهد کردم که هورا کشیدن بقیه و هو کردنشون ذره ای تغییر تو این معیار ایجاد نکنه. یه وقت نشم نویسنده ی خواننده هام . باشم نویسنده ی خودم و بس. حتی گفتم پس باید نظرات رو ببندی ولی خواستم خودم رو محک هم زده باشم. وبلاگهایی بودند که من طرفدارشون بودم همون چند ماه اول نوشتنشون ولی بعد که کامنتها می رفت بالا و زمان می گذشت کاملا نوشته ها میرفت سمت یه جور نوشته حالا یا رمانتیک یا شاعرانه یا غرغرینگ!

این بود کلنگ اولیه ی بدون سان.سور من

پس بدانید و آگاه باشید که برای این نمی نویسم که برام هورا بکشید یا تحلیلم کنید یا بگید تو دلتون چه آدم خفنی . فقط می تونید بگید چه آدم بدون سان.سوری همین!

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 20:10  توسط ساره  | 

شبهای شمال لب دریا رو با هیچی عوض نمی کنم

آغوش یار رو هم چنین

این شبا این دو باهم رو دارم و من همه چی دارم

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 0:1  توسط ساره  | 

من اگه مرد بودم و زنم بهم می گفت براش یه لیوان آب بیارم تا یه نصفه قرص آلپرازولام ده بخوره آروم شه مثه همه مردهای دیگه می پرسیدم چی شده؟ اونم می گفتم نمی دونم بی قرارم اضطراب دارم و اعصابم خرده.
من اگر مرد بودم هیچ وقت نمی گفتم بهش این تلقینه ، نه بابا قرص نخور به خودت اینقدر تلقین نکن ، ببین دلیلی نداره اضطراب داشته باشی عزیزم و از این حرفای منطقی عمرا بهش نمی زدم
عوضش بهش می گفتم یه لحظه بیا (کنار خودمو نشونش میدادم) بشین اینجا ، می شست ، سرشو می گرفتم بقلم و اینقدر پیشونیشو دستاشو صورتشو می بوسیدم و تو موهاش دست می کشیدم تا بزنه زیر گریه بعد عر بزنه و وقتی خوب لباسم خیس شد از اشکاش قشنگترین جمله های دنیا رو می تونستم از زبونش بشنوم مثل ِ دوست دارم

امشب از اون شبامه که حس بد ترس و نا امنی دارم

دلم می خواست پشت یه مرد قایم می شدم بهش می فهموندم باید مراقبم باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 23:27  توسط ساره  | 

ما مردمی هستیم که از همون اول زندگیمون
از همون موقعی که چشم باز می کنیم زیر سلطه ایم
همیشه ارباب داریم مخصوصا اگه زن باشیم
همیشه برده ایم
زندگی برای کسی که نخواد این وضع رو تحمل کنه میشه یه جنگ دائمی با تمام اربابان دنیا
از کوچکترین ها تا بزرگترین هاشون
تو هر یه وجب این خاک همیشه یه اربابی هست هرچقدر هم حیطه ی قدرتش کم باشه
دو راهه یا جنگ دائمی یا مرگ به دست خود
دومی ساده تر و اولی سخت تر
ولی یه عده هم مثل من گاهی جنگیدن اغلب غصه خوردن و آرزوی مرگ
چون نه اونقدر قوی ایم که همش بجنگیم
نه اونقدر شجاع که به دست خودمون مرگ رو به خودمون هدیه کنیم

این یعنی کثافت زندگی من

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 2:7  توسط ساره  | 

امروز رفتم ام آر آیمو گرفتم که بیام بهت نشون بدم / که به قول خودت خیالت راحت شه که چیزی نیس/ ولی می دونی چیه دارم به این فکر می کنم که روزای اولی که برای اولین بار دیدمت چه حسی داشتم/ عجیب بود خیلی / انگار یه مامن آرامش پیدا کردم / یادمه اون موقع ها یه چی هم نوشتم در موردت / لای یه کتاب گذاشتم واسا...  :

دیدار اول تمام آرامش و امنیت و لبخند که رو لباته . بدون اینکه بفهمی جذب میشی. بعد از اون تمام روزها با یادش تند زدن قلب و روزشماری دیدار بعدی. مدام جلوی آینه بودن و خود را برای قرار فرضی آماده کردن. وقت خواب چشاتو می بندی ُ صداش می پیچه تو گوشت / بوی عطرش رو به یاد میار و اون آرامشه. تو شیرینی این یاد و رویا غوطه وری که عقلت مثل یه لات گردن کش بدون دعوت وارد میشه و میگه:

 اوهوی / که چی اینهمه غوطه وری؟ می خوای آخرش بهش برسی؟

تو هته پته ی جواب دادنی که شروع می کنه قبیح ترین ها رو برات لیست می کنه :

اون زن داره / کلی از تو بزرگتره / شاید بچه هم داشته باشه / تو خیلی کوچولویی / همچین جذاب و تو دل برو هم که نیستی / نهایتا کنجکاوی برانگیزی / در حد اونم که سواد نداری / فامیل چه ها گویند...

لیستش مثل سیلی می خوره تو گوشت و شیرینی تبدیل به تلخی عجیبی میشه یه جور حماقت

دیگه بهش فکر نمی کنی

سعی می کنی دیگه بهش فکر نکنی

--------------------------------------------------------

حالا خیلی از اون روز گذشته و وقتی دلایل عقل رو خوندم خجالت می کشیدم حتی اینجا بنویسم که اینقدر جذبت شدم ولی قراره سانسور نکنم

آره دخترها گاهی جذب مردهای بزرگسالی میشن که در کنارشون عجیب احساس آرامش می کنن ولی در مورد من باید بگم با اینکه هنوز دوست دارم و کلی برات احترام قایلم ولی اون حسه از بین رفت

با چند روز ندیدنت

اون آرامشه رو فراموش نمی کنم ولی

مثه یه هدیه / یه سوپرایز / خیلی چسبید

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 4:1  توسط ساره  | 

الان ساعت سه و ربعه و من بیدارم مثه هر شب / مثه تمام شبهای تابستون / دیشب مثه کسایی رفتار می کرد که تازه با من آشنا شدن / همونایی که تو کف در آوردن ته توی زندگی من می مونن / همونایی که یه دختر ساده ی بی کله ی بی تدبیر بدون سانسور با کلی حرف نگفته جذبشون می کنه و هی می خوان باهاش صمیمی شن بلکه یه کم بگه / بی خیال / ازم می پرسید چرا بیدارم؟ گفتم به خاطر اینکه شب تمام اون زندگیه که من آرزوشو دارم / سکوت مطلق بدون زنگ تلفن بدون زنگ در بدون صدای برنامه ی نادلخواه تلویزیون بدون صدای ویراژ ماشین ها و عر عر موتورها / کلا سکوت محض / همه تو خونه خوابن و صدای نفسهاشونه که فقط میاد گاهی. نمی دونم چرا ما آدما وقتی خوابیم دوست داشتنی تریم/ یعنی کاش همیشه همه خواب بودن و همیشه شب بود. این وضع رو بیشتر از روز دوست دارم. ولی خوب میشد اگه کسی خونه نبود و من تو همین سکوت می رفتم تو حال (نه اتاق خودم) ساز می زدم / یا یه فیلم عاشقانه نگاه می کردم و بعد دپ میشدم از زندگی عاطفیم که کاملا تو گهه / بعد وقتی مطمئن بودم دوستام خوابیدن یه میسد مینداختم که صبح ببینن شاید.

کاش همیشه شب بود. و همه خواب . و من در خانه ای تنها تا صبح بیدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 3:24  توسط ساره  | 

خوابیدن رو خیلی دوس دارم / چون فقط تو خوابه که همیشه هوا آفتابیه و من زیر سایه ی یه درخت می تونم رو چمن ها لم بدم / یا اگه بارون بیاد درست همونجوری میاد که من هوس کردم / یه بارون نرم که هوا رو خنک و خاک رو خیس کرده و من با اون آدم مجهول دارم توش راه میرم و شیطونی می کنم و همین آدم مجهول کلی بهم آرامش میده/تو خوابه که یه عالمه آدمهای شاد و هپی دورم جمع میشن و میگیم و می خندیم و غش می کنیم رو هم / حتی تو خواب عاشق میشم آدمی رو می بینم و جذبش میشم / چیزی که تو واقعیت اصلا برام اتفاق نمیفته / تو خوابه که اگه زده باشه بالا سریع در آغوش یار مهربون آروم می گیرم و پر میشم از نوازش و ناله / تو خواب همه چی خوبه و هرکاری بخوام می کنم / حتی تو خواب زیباتر و جذاب ترم / دلبری می کنم واسه خودم کاری که هیچ وقت بلد نبودم انجام بدم/ اصلا خواب خیلی خیلی از بیداری بهتره

پس چرا باید دلم بخواد پا شم؟

پی نوشت: می دونم همه اینها عیبه مشکله یا حتی بیماری روانی یا شایدم کمبود اعتماد به نفس و هزار کوفت دیگه ! فکر نکنید چیز تازه ای فهمیدید که ازش خبر ندارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 1:43  توسط ساره  | 

هنوز نفهمیدم وجود یک کیلو پشم روی صورت یه دختربچه چه ارتباطی می تونه با حجب حیا  نجابت  عفت یا هرچیز دیگه ای داشته باشه؟؟؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 1:20  توسط ساره  |