پدسگ جذابه ها ولی همین جوری واسهه پشت ویترین خوبه
یا اینکه ببریش مهمونی به بقیه (خصوصا فامیلا و بزرگترها) نشونش بدی
مرد باید کفش کتونی هم بپوشه
باید بلد باشه بیفته دنبالت کنه ، باهات برف بازی کنه ، باید حداقل یه بار تو عمرش رو چمن خوابیده باشه ، صدسالی یه بار باهات الاکلنگ بازی کنه ، به موقعش هم کفش مردونه اش رو بپوشه و باهات بیاد مهمونی
یه زمانی یه دخترک ساده بودیم با موهای نرم دست و یه موهای نازک و نرم که نمیشه بهشون گفت مو روی صورتمون. وقتی یکی نازمون می کرد با یه پوست نرم و لطیف سر و کار داشت . الان از بس بلا سر پوستم آوردم دیگه می ترسم کسی دست نوازش سوم دراز کنه. مگه من اون موقع ها زشت بودم؟ مگه این پرزهای ریز اصلا درست حسابی دیده میشدن که من افتادم به جونشون. اصلا یادمه یه زمانایی بود که از هر صد تا زن/دختر دو نفر موهای دستشون رو هم می زدن. کسی آرایش نمی کرد. نهایت آرایش زنها یه رژ لب بود. حالا صبح به صبح خالی های ابرو رو پر کن ، زیرر چشا رو سفید کن سیاهیش معلوم نشه ، خط چشم بکش ، رژ بزن ، حالا اونایی که بیشتر آرایش می کنن یه لایه هم رو پوستشون می کشن و رژ گونه.
چرا باید همه ی ما خوشگل تر از اونی باشیم که هستیم
اصلا مگه ما قبلا زشت بودیم؟ چرا باید هممون شبیه خارجی ها شیم ، پوستای بدون مو و صاف و صوف وموهای روشن و ....
اصلا چی شد ماها اینقدر جوش جوشی شدیم. جز اینه که دیگه آرامش نداریم ، همش تنهاییم
جز اینه که هرچی گذشت ارزشمون به عنوان آدم بودن کمتر شد و هروقت خوشگلتر بودیم بیشتر تحویلمون گرفتن ، وقتی آرایش کردیم بهمون احترام گذاشتن. وقتی مانتوی گشاد پوشیدیم جواب سلاممون رو به زور دادن و وقتی تنگ پوشیدیم همه بهمون لبخند مهربانانه می زدن. اشتباه نگیرید لبنخند هرز نه ، باهامون مهربونتر شدن.
چیزی که حقمون بود رو ازمون دریغ کردن تا به خاطر به دست آوردنش اینقدر تو زحمت بیفتیم
اگه هیچ زنی آرایش نمی کرد ، دماغشو عمل نمی کرد ، صورتشو موم نمیذاشت ، موهاشو رنگ نمی کرد ابروهاشو لباشو نقاشی نمی کرد تا کلفت تر شه ، آیا مردها با هیچ زنی ازدواج نمی کردن؟ سمت هیچ زنی نمی رفتن؟ می رفتن تا کره ی مریخ و یه زن آنجلینا جولی دماغ قلمی مو قشنگ میاوردن؟
ما زنا چه بلایی داریم سر خودمون میاریم؟ مردها چه بلایی دارن سر ما میارن؟
پ.ن: در مورد جمله آخر باید بگم که این یک فرآیند دو طرفه است و نمیشه یه طرف رو مقصر دونست!
اما عاشق آدم اشتباهی شدم
نمی دونستم زن داره خب حلقه هم نمینداخت
از خیلی جهات شبیه من و از خیلی جهات کاملا متفاوت
فک کنم یک سالی بود و باید بگم وقتی نمی دیدمش کاملا یادم میرفت مث تابستونا و ...
به شدت دعا می کنم دوباره فکرش برنگرده تو مخم
حالا دیگه از خدا می خوام عاشق بشم و کسی که عاشقش شدم منو بخواد و راهی برای رسیدن بهش باشه نه اینکه صرفا یکی باشه که من عاشقش بشم
در ضمن خیلی خیلی خیلی حس خوبی بود این عاشق شدن و لذت بخش بود همین لذت این حس خوب باعث میشد کمتر بخوام که از فکرش بیام بیرون
اینم نوشتم که فکر نکنین مردم !!!
حالا از ما گفتن بود
بی خیال بابا. اصلا نمی خوام با یکی خوش بگذرونم وقتی می دونم نمی خوام باهاش بمونم
اصلا کلا نمی خوام خوش بگذرونم
اصلا می خوام خوش بگذرونم ولی تنهایی
خیلی هم خوب
لبانم طعم تلخ عطرت را گرفت
بدیش اینه که ارگاسم نداره
بعد اذیت میشی خوب
از اینکه بیست و یک سالمه و جز یک بار ، دیگه دلم نلرزیده و طعم بی تابی عاشق شدن رو نچشیدم احساس خوبی ندارم
مثل آدم بیست و یک ساله ای که تاحالا هیچ وقت موسیقی گوش نداده
الان حتی اگه بخوام هم نمی تونم دلم رو از اسارت عقلم آزاد کنم
دلم هوس های دخترانه ای داره که هیچ وقت نذاشتم ابراز وجود کنند
هیچ وقت نشده از کسی کادو بگیرم
به کسی کادو بدم
با صدای اس ام اس یا زنگ تلفن حتی یه ذره ضربان قلبم بره بالا
هیچ وقت هیچ تاریخی رو به عنوان تاریخ تولد کسی که دوستش دارم به یاد نسپردم
تو دوران نوجوونی ، طالع پسر مورد علاقه ام رو بخونم
سوپرایز شم یا سوپرایز کنم کسی رو
باهاش برم بیرون! فقط به اندازه ی یک چای خاطره
اینو سیو داشتم و نمی نوشتم . شاید چون روم نمیشد اینقدر برهنه شم. نوشتم برای آتوسا . فقط
هیچ زنی بدش نمیاد
بیشتر زنها عاشقشن
هم شانس ازدواجتون میره بالا هم شانس دوام ازدواجتون
باز بگین هیشکی نبود به ما بگه
انگشتر کاهش میل جنسی نیومده هنوز؟؟؟ اگه بیاد من نمره های دانشگام خیلی بالاتر میشه ها. باور کنید
از همون اول با خودم عهد کردم که هورا کشیدن بقیه و هو کردنشون ذره ای تغییر تو این معیار ایجاد نکنه. یه وقت نشم نویسنده ی خواننده هام . باشم نویسنده ی خودم و بس. حتی گفتم پس باید نظرات رو ببندی ولی خواستم خودم رو محک هم زده باشم. وبلاگهایی بودند که من طرفدارشون بودم همون چند ماه اول نوشتنشون ولی بعد که کامنتها می رفت بالا و زمان می گذشت کاملا نوشته ها میرفت سمت یه جور نوشته حالا یا رمانتیک یا شاعرانه یا غرغرینگ!
این بود کلنگ اولیه ی بدون سان.سور من
پس بدانید و آگاه باشید که برای این نمی نویسم که برام هورا بکشید یا تحلیلم کنید یا بگید تو دلتون چه آدم خفنی . فقط می تونید بگید چه آدم بدون سان.سوری همین!
آغوش یار رو هم چنین
این شبا این دو باهم رو دارم و من همه چی دارم
من اگر مرد بودم هیچ وقت نمی گفتم بهش این تلقینه ، نه بابا قرص نخور به خودت اینقدر تلقین نکن ، ببین دلیلی نداره اضطراب داشته باشی عزیزم و از این حرفای منطقی عمرا بهش نمی زدم
عوضش بهش می گفتم یه لحظه بیا (کنار خودمو نشونش میدادم) بشین اینجا ، می شست ، سرشو می گرفتم بقلم و اینقدر پیشونیشو دستاشو صورتشو می بوسیدم و تو موهاش دست می کشیدم تا بزنه زیر گریه بعد عر بزنه و وقتی خوب لباسم خیس شد از اشکاش قشنگترین جمله های دنیا رو می تونستم از زبونش بشنوم مثل ِ دوست دارم
امشب از اون شبامه که حس بد ترس و نا امنی دارم
دلم می خواست پشت یه مرد قایم می شدم بهش می فهموندم باید مراقبم باشه
ما مردمی هستیم که از همون اول زندگیمون
از همون موقعی که چشم باز می کنیم زیر سلطه ایم
همیشه ارباب داریم مخصوصا اگه زن باشیم
همیشه برده ایم
زندگی برای کسی که نخواد این وضع رو تحمل کنه میشه یه جنگ دائمی با تمام اربابان دنیا
از کوچکترین ها تا بزرگترین هاشون
تو هر یه وجب این خاک همیشه یه اربابی هست هرچقدر هم حیطه ی قدرتش کم باشه
دو راهه یا جنگ دائمی یا مرگ به دست خود
دومی ساده تر و اولی سخت تر
ولی یه عده هم مثل من گاهی جنگیدن اغلب غصه خوردن و آرزوی مرگ
چون نه اونقدر قوی ایم که همش بجنگیم
نه اونقدر شجاع که به دست خودمون مرگ رو به خودمون هدیه کنیم
این یعنی کثافت زندگی من
امروز رفتم ام آر آیمو گرفتم که بیام بهت نشون بدم / که به قول خودت خیالت راحت شه که چیزی نیس/ ولی می دونی چیه دارم به این فکر می کنم که روزای اولی که برای اولین بار دیدمت چه حسی داشتم/ عجیب بود خیلی / انگار یه مامن آرامش پیدا کردم / یادمه اون موقع ها یه چی هم نوشتم در موردت / لای یه کتاب گذاشتم واسا... :
دیدار اول تمام آرامش و امنیت و لبخند که رو لباته . بدون اینکه بفهمی جذب میشی. بعد از اون تمام روزها با یادش تند زدن قلب و روزشماری دیدار بعدی. مدام جلوی آینه بودن و خود را برای قرار فرضی آماده کردن. وقت خواب چشاتو می بندی ُ صداش می پیچه تو گوشت / بوی عطرش رو به یاد میار و اون آرامشه. تو شیرینی این یاد و رویا غوطه وری که عقلت مثل یه لات گردن کش بدون دعوت وارد میشه و میگه:
اوهوی / که چی اینهمه غوطه وری؟ می خوای آخرش بهش برسی؟
تو هته پته ی جواب دادنی که شروع می کنه قبیح ترین ها رو برات لیست می کنه :
اون زن داره / کلی از تو بزرگتره / شاید بچه هم داشته باشه / تو خیلی کوچولویی / همچین جذاب و تو دل برو هم که نیستی / نهایتا کنجکاوی برانگیزی / در حد اونم که سواد نداری / فامیل چه ها گویند...
لیستش مثل سیلی می خوره تو گوشت و شیرینی تبدیل به تلخی عجیبی میشه یه جور حماقت
دیگه بهش فکر نمی کنی
سعی می کنی دیگه بهش فکر نکنی
--------------------------------------------------------
حالا خیلی از اون روز گذشته و وقتی دلایل عقل رو خوندم خجالت می کشیدم حتی اینجا بنویسم که اینقدر جذبت شدم ولی قراره سانسور نکنم
آره دخترها گاهی جذب مردهای بزرگسالی میشن که در کنارشون عجیب احساس آرامش می کنن ولی در مورد من باید بگم با اینکه هنوز دوست دارم و کلی برات احترام قایلم ولی اون حسه از بین رفت
با چند روز ندیدنت
اون آرامشه رو فراموش نمی کنم ولی
مثه یه هدیه / یه سوپرایز / خیلی چسبید
الان ساعت سه و ربعه و من بیدارم مثه هر شب / مثه تمام شبهای تابستون / دیشب مثه کسایی رفتار می کرد که تازه با من آشنا شدن / همونایی که تو کف در آوردن ته توی زندگی من می مونن / همونایی که یه دختر ساده ی بی کله ی بی تدبیر بدون سانسور با کلی حرف نگفته جذبشون می کنه و هی می خوان باهاش صمیمی شن بلکه یه کم بگه / بی خیال / ازم می پرسید چرا بیدارم؟ گفتم به خاطر اینکه شب تمام اون زندگیه که من آرزوشو دارم / سکوت مطلق بدون زنگ تلفن بدون زنگ در بدون صدای برنامه ی نادلخواه تلویزیون بدون صدای ویراژ ماشین ها و عر عر موتورها / کلا سکوت محض / همه تو خونه خوابن و صدای نفسهاشونه که فقط میاد گاهی. نمی دونم چرا ما آدما وقتی خوابیم دوست داشتنی تریم/ یعنی کاش همیشه همه خواب بودن و همیشه شب بود. این وضع رو بیشتر از روز دوست دارم. ولی خوب میشد اگه کسی خونه نبود و من تو همین سکوت می رفتم تو حال (نه اتاق خودم) ساز می زدم / یا یه فیلم عاشقانه نگاه می کردم و بعد دپ میشدم از زندگی عاطفیم که کاملا تو گهه / بعد وقتی مطمئن بودم دوستام خوابیدن یه میسد مینداختم که صبح ببینن شاید.
کاش همیشه شب بود. و همه خواب . و من در خانه ای تنها تا صبح بیدار
پس چرا باید دلم بخواد پا شم؟
پی نوشت: می دونم همه اینها عیبه مشکله یا حتی بیماری روانی یا شایدم کمبود اعتماد به نفس و هزار کوفت دیگه ! فکر نکنید چیز تازه ای فهمیدید که ازش خبر ندارم
